خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





مبارزه با نفس

    یه وسوسه ای از درون به جونش افتاده . میدونه که کارش درست نیست . اما نمیتونه انگار از درون یکی بهش میگه راهی جز این نداری . تا اینکه آخرش...

    .

    .

    .

    نه اشتباه نکن ! تن نمیده به این وسوسه ! تسلیم نمیشه ! با خودش مبارزه میکنه ! میجنگه . جنگی که بزرگتر از جنگیدن در جبهه های نبرد هست جهاد اکبره .شکستش میده !اون وسوسه رو شکست میده!

    نفسش رو شکست میده و پیروز و سر بلند بیرون میاد از این میدون! سربلند بیرون میاد از این امتحان سخت!

    این قصه رو جایی نخوندم از کسی شنیدم

    روزی مردی بوده که از دار دنیا فقط یک دختر بسیار بسیار بسیار زیبا داشته . اون قدر زیبا که هیچ کس نمیتونست مقاومت کنه و یه لحظه چشم از زیبایی این دختر برداره .مرد هر جا که میرفته دختر رو باخودش میبرده و یه لحظه تنهاش نمیذاشته و چشم ازش برنمیداشته . روزی مرد مسافرتی براش پیش میاد که چون راه امنیت نداشته نمیتونسته این دختر رو همراه خودش ببره به مسافرت خلاصه هر چی فکر میکنه میبینه که به نفع این دختر نیست که با خودش به این مسافرت ببره . پیش خودش میگه خدایا چی کار کنم  من که کسی رو ندارم که این دختر رو پیشش به امانت بزارم و برم و بر گردم همین طور که فکر میکرده که چی کار کنه یاد دوستی میافته که بسیار با خدا بوده اونقدر مطمئن که تا حالا کسی رو به اون با خدایی و با ایمانی تو عمرش ندیده بوده پیش خودش میگه من نمیتونم این دختر رو جز اون به کس دیگه ای بسپارم

    خلاصه میره و ازش میخواد یک شب این دختر رو امانت پیش خودش نگه داره و اجازه نده که آسیبی بهش برسه . اونقدر التماس میکنه که مرد مومن قبول میکنه . مرد دخترش رو به اون میسپره و میره .

     مرد مومن میمونه و دختر زیبا و یه اتاق تاریک و یه نور شمع . دختر میخوابه و مرد مومن تو نور شمع چشمش به دختر میافته تو دلش وسوسه میشه نمیتونسته مقاومت کنه یه وسوسه ای از درون به جونش افتاده . میدونه که کارش درست نیست . اما نمیتونه انگار از درون یکی بهش میگه راهی جز این نداری . مرد چند ساعتی با خودش کلنجار میره دستش میره سمت شمع که خاموشش کنه اما ...

    خاموشش نمیکنه  احساس میکنه گرمای شعله شمع داره دستش رو میسوزونه اذیت میشه و وسوسه شو فراموش میکنه دستش رو تا صبح رو شمع نگه میداره تا وسوسه به جونش برنگرده و موفق میشه صبح میشه و پدر دختر بر میگرده و دخترشو پس میگیره مرد دوباره تنها میشه با یک دست سوخته اما یه دلی که الان دیگه خیلی شفاف ترو  بزرگتر از قبله! با خدایی که الان از داشتن بنده ای مثل اون افتخار میکنه!


    خواستم بگم...



    ما عصبانی میشیم نمیتونیم مقاومت کنیم .داد میزنیم .دعوا میکنیم .کسی بهمون بدی میکنه کینه به دل میگرییم نمیتونیم ببخشیمش . جر و بحث میکنیم در حالی که میدونیم فایده نداره چون نمیتونیم مقاومت کنیم . تنبلی میکنیم در حالی که کلی مسئولیت داریم اما نمیتونیم ....بساط غیبت پهنه دلمون از کسی پره نمیتونیم مقاومت کنیم و و و و ... اما هستن کسایی که وسوسه میشن اذیت میشن اما باهاش مبارزه میکنن اما کم نمیارن اما میجنگن و این جنگیدنشون برای خدا خیلی ارزشمنده .

    شاید گاهی پیش خودتون بگید چرا خدا یه کرامتی به یه بنده ای میده اما به اون یکی نمیده شاید حسودیتون بشه شاید هر شب تو نماز شبتون بهش التماس کنید شما رو هم لایق همون کرامت بدونه اما برای بعضی از خواسته ها دعا کافی نیست لیاقت میخواد بدونید یه چیزایی بین اون بنده و خدا هست که فقط و فقط خودش و خدا میدونن یه امتحان هایی شده که لیاقت پیدا کرده صیقل داده شده جلا داده شده

    میگن الماس هر چی بیشتر تراش میخوره ارزشمند تر میشه اینا تراش خوردن سوختن و مبارزه کردن امتحان شدن اما نشکستن .

    بیاید ما هم قوی باشیم زیر فشار این تراش ها نشکنیم . خورد نشیم . مقاومت کنیم . تا لایق بشیم. 

    اینم بگم این سوختن دست نمادینه ها . نماد یه مبارزه یه سوزش درونی . سوختنی که یه ققنوس تازه  از درونش متولد بشه نیام ببینم فردا دستاتون سوخته استا !

    پی نوشت :

    عید همتون مبارک باشه

    ان شا ا... برای همتون پر از خیر و برکت باشه

    پی نوشت 2:

    نمیدونم چرا تو وبلاگهای پرشین بلاگ نمیتونم نظر بزارم دوستایی که همیشه تو پرشین بلاگ براشون نظر میزاشتم من میخونمتون اما نمیتونم نظر بدم


    این مطلب تا کنون 13 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : دختر ,میکنه ,وسوسه ,خودش ,میشه ,مقاومت ,مقاومت کنیم ,نمیتونیم مقاومت ,بسیار بسیار ,خودش میگه ,پرشین بلاگ ,جونش افتاده میدونه ,
    مبارزه با نفس

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده