خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





به زهد خودت مغرور نشو که هر فضیلتی از لطف اوست(1)

    نمیدونم تا حالا شده که از خوبی خودتون مغرور بشید از تعریف های دیگران و همین طور توجهی که خدا بهتون داره و نعمت هایی که خداوند بی دریغ بهتون میده در حالی که شاید لیاقتمون خیلی هم کمتر از این باشه اما خداوند بی حساب به هر که بخواهد میبخشد وقتی یک نفر رو دوست داره اون یه نفر وارد هر جمعی که میشه عزیزترینه ! هر کاری که بهش دست میزنه خدا همه ی راهها رو براش باز میکنه ! برای هر کسی که دعا میکنه کارش درست میشه یا به عبارتی نفسش حقه !اما یه دفعه ورق برمیگرده و همه چی زیر و رو میشه

    چرا ! بهتون میگم

    اما بعد از یه قصه ، یه قصه پر مغزاز عطار نیشابوری همون شاعری که در تمام طول زندگیش در مدح هیچ پادشاهی شعری نگفت و مدیحه سرایی نکرد

    داستانی به اسم شیخ صنعان :

    شیخ صنعان یا سمعان مقتدایی که پنجاه سال عمر را در راه خدا صرف کرده بود  با بیش از چهار صد مرید صاحب کمال . که علم و عمل به دین رو همزمان با هم در وجودش داشت و کشف شهود ی در وجودش داشت .و تا جایی مقرب درگاه حق بود که بیماران به نفس حقش شفا میافتاند


    شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                       در کمال از هر چه گویم بیش بود

    خلاصه شیخ با این اوصافی که گفتم دو بار تو خواب میبینه که به بتی در روم سجده میکنه شیخ متوجه میشه که امتحانی بزرگ در پیش داره برای همین راه میافته و به روم میره .

    در روم دختری که به سبب زیبایی خیره کننده اش عاشقان زیادی داشت پیش شیخ نقاب از چهره بر میدارد و دل و  دین شیخ را میبرد طوری که بند بند وجود شیخ آتش میگیرد و شیخ ایمان و آبرو و اعتبارش را فراموش می کنه و تمام فکر و ذکرش میشه این دختر

    خلاصه مریدان شروع به نصیحت شیخ می کنند یکی میگه شیخ غسلی بکن تا این وسواس از ذهنت پاک بشه شیخ میگه من از شب تا به صبح صد بار با خون جگر غسل کردم

    یکی گفت شیخ تسبیحت رو کجا گذاشتی شیخ گفت تسبیح را کنار گذاشته ام تا زنار ببندم

    یکی گفت شیخ به نماز بایست تا درد عشق را فراموش کنی شیخ گفت کو محراب روی آن نگار تا نباشد جز نمازم هیچ کار

     یکی دیگه گفت ...

    اما به قول عطار :

    عاشق آشفته فرمان کی برد                  درد درمان سوز درمان کی برد

    خلاصه شیخ قصه ما چنان عاشق دختر ترسا شده بوده که تا یکماه تو کوچه ی این دختر ترسا با سگان همنیشین شده بوده و از عشق دختر میسوخت

    و از طرفی دختر ترسا که از حال روز شیخ با خبر بود و میدونست که شیخ عاشق اون شده اما از روی ناز

    ( اگر چه ناز محبوبی به سر داشت                           به او از راه دل لطفی دگر داشت)

    خودش رو به بی خبری زده بود وبه خدمتکاراش میگه که برن بپرسن ببینن مشکل این شیخ چیه اگر نیازمنده بهش پول بدن اگه مریضه دکتر خبر کنن و اگر گناه کاره من از حضرت مسیح براش طلب آمرزش کنم اما اگر عاشقه دلدارش رو پیدا کنید و براش ببرید که چاره ای غیر از این برای دردش نیست

    اگر از عشق باشد مضطرب حال                  ز معشوقش خبر گیرید احوال

    و لکن چاره اش در دست ما نیست                دوای او در این دارالشفاء نیست

    خلاصه پس از یکماه دختر به بالین شیخ اومد و ازش پرسید که مشکلش چیه شیخ بهش گفت که عاشقش شده و دلش تاب دوری اون رو نداره دختر ترسا از روی ناز و تکبر جواب داد که تو پیر شدی و از شدت پیری بی عقل و خرفت شدی ! تو الان نباید به فکر عشق بلکه باید به فکر کفن و کافور باشی

    شیخ میگه : عشق پیرو جوان نمیشناسه
    عاشقی را چه جوان چه پیر مرد                 عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد

    دختر بهش میگه اگه مردونه پای عشقت هستی من چهار شرط دارم

    بت پرستی ، سوزاندن قرآن و نوشیدن شراب و کنار گذاشتن ایمان

    سجده کن پیش بت و قرآن بسوز                   خمر نوش و دیده را ایمان بسوز

    ...


    این داستان ادامه دارد...




    این مطلب تا کنون 14 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : دختر ,میگه ,میشه ,ترسا ,عاشق ,صنعان ,دختر ترسا ,وجودش داشت ,
    به زهد خودت مغرور نشو که هر فضیلتی از لطف اوست(1)

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده